باران ..........خوشحال

بیا. آرام آرام در ساحل جانم گام بردار.

بیا ! پادر قلبم بگذار و برو.سریع برو و دور شو اما فقط لحظه ایی بیا.

بیا تا رد پایت , رد نفس هایت در جانم بماند. بیا تا رد بوی عطر دلپذیرت تمام این

روح خسته مرا معطر از بوی بهشتی ات کند.

تنم سرد است.همچو تویی که ارام در کنار من ارمیده ایی.

برای تو هم لباس گرم اورده ام.

من اینجا هستم , تا تو را از این سرمای لعنتی مصون دارم.هنوز هم هستم حتی

اگر رگبار ببیارد.

کلام های سردت مرا دور نساخت و از عشق زیبای تو در قلبم لحظه ایی

نکاست.همچو الان که سردی بدن و سنگ ات....!

میدانی یاد چه زمانی افتادم دلبر شیرین سخنم ؟

یاد ان روزی که برای برف بازی به کوهستان پوشیده از برف رفتیم برای

ساخت دوست برفی مان.!و تو با ان زور و توان نحیفت سطل برفی را بر

سرمن ریختی و قاه قاه به سفیدی من خندیدی و من تمام حواسم به ان ادم برفی

بودم که ساختیم  تا مباد از صدای زیبای خنده تو جان بگیرد و من تک بمانم در ان

کوهستان.

دلبر ارام گرفته من در دل خاک ! برایم باز میخندی؟ حال کنونی من شبیه به

همان روز است .بخند من امد ه ام با خنده هایت جهانی نو بسازم. خورشید عالم

عاشقی من !

/ 2 نظر / 5 بازدید
چوپان

سلام بر شما. با وجود یک سطل برفی که روی سرت ریخته شده، چه آدم برفی بهتر از شما؟